بچه که بودیم بهمون می گفتن یه اقایی هست مواظب کاراته و تو رو از ما (پدر و مادر) هم بیشتر دوست داره.با خودمون فکر می کردیم که کیه که از مامان هم مارو بیشتر دوست داره؟اخه نه می بینمش و نه با هام حرف می زنه و نه منو در اغوش می گیره!!!می رفتم حرم و بعضی شبا تا صبح با مادرم می موندیم و مادر با یکی حرف می زد من تا وقتی چشام توان داشت نگاش می کردم.گاهی می گفت اقا اقا !!!!می گفتم مامان اقا کیه ؟می گفت :یه نفر که خیلی مارو دوست داره و نزدیکه به ما!!!اخه این اقا کی بود که مادرامون با هاش این قدر عاشقانه حرف می زدن.بزرگتر شدم گفتم مامان کی می تونم اقا رو ببینم ؟می گفت :باید خیلی تلاش کنی تا بتونی باهاش حرف بزنی ,من که نمی تونم.گفتم تمام سعیم رو می کنم.بزرگتر شدم و می تونستم تنها برم حرم .می رفتم و نه دعا می خوندم ونه نماز فقط به گنبد طلایی نگاه می کردم و صداهایی همیشه تو ذهنم بود:اقا کجایی؟اقا کجایی؟......بعدم بی انگیزه تر از همیشه برمی گشتم خونه.بزرگتر شدم و رفتم جمکران.می گفتن اونجا یه روز تو هفته خوبه که بری و روز مقدسیه!!!رفتم و اونجا یه چاه بود که توش نامه نوشتم(اقا ی ما یعنی چه...؟)بعدم برگشتم و بازم روز از نو و روزی از نو!!!!بزرگتر که شدم با توضیحات منطقی وجودشون رو پذیرفتم.می گفتن بعضی ها می تونن اقا رو ببینن !!!اخه!!!به همه جا رفتم و نفهمیدم.مکه و مدینه نبودی؟ قبرستان بقیع نبودی؟ جمکران نبودی؟ حرم امام رضا نبودی؟ عاشورا نبودی؟ تاسوعا نبودی؟ شبای قدر می گفتن برو حرم شاید اونجا باشه!!!
تا صبح می موندم و نه دعا و نه گریه و صبح بیدار که می شدم طلوع افتاب رو می دیدم و یاد سحری نخوردنم می افتادم.اخه؟؟
اخه کجایی؟کجاییییییییییییییییییییییی؟
بزرگتر شدم یه روز یکی بهم گفت که ادمای گناه کار نمی تونن ببیننت!!!
رفتیم شلمچه و جنوب گفتیم شاید اونجا باشی!!!!نبودی
...گذشت و نه هیئت می رفتیم و نه جایی (تا وقتی اقا رو نبینم دیگه نه نماز می خونم و...)
بهمون گفتن برو هیئت امام حسین اونجا شاید بهش برسی؟نبودی!!!
بهم می گفتن دیدنت لیاقت می خواد و سخته!!
20 سال از زندگی گذشت.چه قدر ازت دورم.چه قدر بااون فکرا فاصله گرفتم.نننننننننننننه بهتر شد!!!!!!!
شاید یه چیزی فهمیدم !فهمیدم که تو بودی ولی من نبودم تا ببینمت!!فهمیدم این جور جاها رو این جوری نباید بری!باید مثل مادرامون اول بشناسیم و بعد عاشقت بشیم تا فقط درکت کنیم.این اول راه دیدنته.دوم کارمون رو با تو تطبیق بدیم تا سختی شناختتون رو درک کنیم .....
غمامون رو با خنده می پوشونیم و سهل انگاری می کنیم.برات سینه می زنیم تا سینه هامون فقط قرمز بشه.دریغ!قلب سیاه تاثیر این چیزارو نمی فهمه.(خودم).به هرچی که فراموشت کنم رو اوردم ولی شبای جمعه همیشه یاد یه کلمه ام:تو مواظب منی!!!
منی کی تو رو نمی شناسم به کجاها و چه کارایی که رو نمیارم.!!!
یه چیز ازت می خوام:مارو رها نکن تو این زندگی بی رحم(سکوت :توان اینم ندارم ازت دیدنت رو بخوام)و نفس لوامم بشی! با این که ازت دورم.