می دونم از این
که مطلبی رو این قدر زود (ساعت12)می زارم تعجب کردید.اخه دوستان خوابگاهی
تازه از خواب بیداری می شن(صبح شون به خیر).
بریم سر اصل مطلب البته با اجازه بزرگترا و ریش
سفیدمون جناب شمسیانAOTA
راستی سلام.اگه یادتون باشه توی امام حسین 1 گفتم که
استاد خروس خون و از همه زودتر می اومد کلینیک,لذا بنده که از هدر رفتن
وقتمون تا ساعت 9.5 با خبر بودم تا ساعت 9 خوابیدم و سپس با گذر از دشت های حکیمیه
وارد منطقه مسکونی شدم.ساعت 10رسیدم به بیمارستان و رفتم بالا.پس از وارد شدن به محل دفتر
متوجه شدم که کلاسی تشکیل شده و همون جا لباس عوض کردم تا کلاس تموم شه و
... رفتم بخش کودکان.بخش کلینیک ما که به کلینیک منتال می خورد توی طبفه اول
بود و هیچ استفاده ای از اون نی شد.بخش کودکان طبقه ای بود که دفترم همون جا بود .رفتیم
داخل بخش و انهای سالن بخشی بود به که میز بزرگی اونجا بود.با
دیدن میز شلوغ یاد مهد کودک افتادم و بچه های ترم بالیی رو که داشتن با هم صحبت می
کردن رو یه نگاه زیر چشمی نگاه می کردم.دیدم "اولل" این اینام اهل حالند و دارن وقت می گذرونن.بچه ها بالا و پایین میی رفتن و بازی و می کردن و خانم ها عزیز ترم بالم درحال صحبت... .مام نشستیم کنار یکی از بچه ها و با رخصت از یکی از ترم بالایی ها شروع کردیم به حرف زدن باهش.نقاشی کشیدیم و کلی یاد کودکی کردیم.ولی جدا کار ما این بود!!!!!!!!!!!!اخه خانم محترم یا اقای محترمی که می خوای فقط جسم کار کنی و به قول خودت پول دار شی !که خدا می دونه می شی یا نه,باید به رشته و دیگران هم فکر کنی؟اخه اگه یه روز بچه تو ومن همین طور شده بود و اون کاردرمان همون کاری رو که تو با بچه اینا می کنی رو می کرد چه حالی بهت دست می داد؟اخه اگه درس نمی خونید و به رشته علاقه ندارید حداقل ابروش رو نبرید!!باور بفرمایید اگه شکل اون خواهری رو که اونجا بالای سر برادرش وایستاده بود رو می دیدید شاید لباس به اصطلاح مقدستون رو درمی اوردید و لگد می کردید.(نویسنده عصبانی شد) .تنها چیزی که اون جا یاد گرفتم و تو گزارشم نوشتم برخورد صریح با ADHDبود که می دونستم و کار روی توجه اونها.
هدف از این انتقادها پیشرفته چون سری که نجنبه ... .در هر صورت من پیشنهادهی رو هم دارم:
1)استفاده از وسایل و مکان خوب کلینیک منتال برای کودکان بخش روان.(به جای رختکن بچه ها)
2)کار با هر کودک به صورت مجزا با یک نفر و نه کار گروهی که اصلا نمی شد به اون گفت گروه(هر کی می خواس می رفت و هر کی می خواست میومد,معلوم نبود که اصلا مشکلشون چیه و هرکی کار خودشو می کرد.)
3)نفرت انگیزترین گزارش کاری که در تمام عمرم دیدم :حسن:خوب بود و ارتباط خوبی برقرار کرد.دست بچه ها ی دیگر را می گرفت و انها را اذیت می کرد.نسبت به جلسه قبل که از گروه اخراج شده بود تغییر کرده بود.با تشکر امضا..............مربی مهد (دارای مدرک سیکل از نا کجا اباد).اخه این چه گزارشیه؟معلومه که روانپزشک بهش نگاهم نمی کنه!(سعی کنیم توی گزارشمون تخصصی حرف بزنیم و با زبون علمی به بیان تغییرات بپردازیم نه به زبون محلی خودمون!)
4)به نظرم علت اصلی ناتوانی بچه ها می تونه عدم توجه شون به هدفمند بودن,تطبیق ندادن علمشون با عمل,تفکر کار در جسم و این که بابا کی میاد با اینا کار کنه,
5)حضور نداشتن اساتید برای نظارت"جهت اموزش مهارت های زندگی در داخل دفتر به بحث ننشینند و این بحث ها رو بذارن برا مامان جون و خاله جون که حد اقل بر پایه علمی و تجربی به سوالاتشون پاسخ می ده."
شاید نتونستم خوب بخش رو وفضای حاکم بر اون رو درست براتون بگم ولی باور کنید که بعد از اومدن از این بیمارستان بد جوری از 12 سال درس خوندنم پشیمون بودم.باور کنید خیلی وقت ها می خندیم (پسرا )ولی از خیلی ها که دم از درس خوندن می زنن بیشتر به فکرتیم کاردرمانی جون.شب خوش.